خانه / slide show / آیا عشق هنر است و باید آنرا آموخت ؟
آیا عشق هنر است و باید آنرا آموخت ؟

ژورنال بافتنی کودکان با دو میل حاوی لباسهای زیبای کودکانه




این اپلیکیشن شامل  79 مدل بافتنی مخصوص سنین 0 تا 10 سال می باشه است که 65 مدل آن اختصاصی و ترجمه شده از ژورنالهای بافتنی و 14 مدل دیگه هم از وبسایت ها فارسی جمع آوری شده است که شامل عناوین زیر است :


آموزش بافتنی پاپوش


آموزش بافتنی عروسک بافتنی


آموزش بافت بلوز ، سویشرت ، پیراهن و شلوار بچه گانه


آموزش بافت کلاه ، دستکش و شالگردن




دانلود نسخه محدود



دانلود نسخه نا محدود

آیا عشق هنر است و باید آنرا آموخت ؟

هر گفتگویی در باره عشق باید با نظریه انسان و نظریه هستی بشر آغاز شود. وقتی که ما عشق یا به گونه ای دیگر چیزی نظیر عشق را در حیوانات می بینیم، به خوبی در می یابیم که دلبستگی آنها بخشی از سلسله غرایز شان می باشد. ولی در انسان اینگونه نیست و حتی عشق با انسان به دنیا نمی آید.
آنچه لازمه هستی انسان است باید بیرون آمدن او از دنیای غریزی حیوانی و سرپیچیش از هر گونه انطباق غریزی باشد.

و به همین گونه است که انسان بر طبیعت تفوق یافته است. انسان تنها به وسیله تکامل نیروی خرد خود میتواند با دست یافتن به هماهنگی جدید، یعنی نوعی هماهنگی انسانی، به جای هماهنگی از دست رفته دوران پیش از انسان، که دیگر بازگشت پذیر نیست پیش برود. وقتی نژاد آدم بدین جهان چشم گشود، از موقعیتی مشخص، یعنی از مراحل غرایز، به موقعیتی نا مشخص، مبهم ،گشوده و باز افکنده شد که در این مرحله، فقط وضع گذشته روشن و مشخص است. اما در مورد آینده فقط از مرگ میتواند اطمینان داشته باشد.

بجای این غریزه حیوانی در انسان نیروی خرد وجود دارد، که به واسطه آن از خود و همنوعانش، از گذشته و از امکانات آینده آگاه است. آگاهی از خود به عنوان ماهیتی مستقل، آگاهی از کوتاهی عمر خود و از این حقیقت که بدون اراده خود به وجود آمده و بر خلاف اراده خود نیز باید بمیرد… تمامی اینها هستی پیوند نا یافته و پاره پاره او را به زندانی تحمل ناپذیر مبدل میکنند که اگر او توانایی آن را نداشت که از این زندان خود را برهاند و به سوی خارج دست بگشاید و به نوعی با انسانها متحد شود، حتما دیوانه می شد.

درک این جدایی باعث بروز اضطراب می شود، در حقیقت این سر چشمه تمام اضطرابها ست. جدایی یعنی بریدن از هر چیز بدون اینکه توانایی استفاده از نیروهای انسانی خود را داشته باشیم. بنا بر این جدایی یعنی بیچارگی، یعنی عدم قدرت درک جهان و عدم درک مردم و اشیای آن، واین جدایی در وهله اول و مهمتر از بقیه جدایی دو جنس متضاد است, یعنی زن و مرد که در حقیقت یکی هستند فقط هر کسی باید آن زوج مناسب با خود را بیاید.

اصل این است که وقتی که مرد و زن به خود و به یکدیگر آگاهی پیدا میکنند، در حقیقت از جدایی خویش، از تفاوت خود با جنس دیگر نیز آگاه میشوند. و در همان حال که جدایی خود را تشخیص میدهند، نسبت به هم بیگانه می شوند. زیرا هنوز نیاموخته اند که همدیگر را دوست بدارند چون نیا موخته اند که تفاوتها را بشناسند و واقعیت های آنها را قبول کنند. به همین جهت است که زن و مرد سعی میکنند به جای دفاع از یکدیگر با سرزنش کردن یک دیگر از خود دفاع کنند. و این دفاع و شناخت نیاز به آموزش دارد چون چیزی نیست که ما دارای آن بوده و با آن به دنیا آمده باشیم

بنابر این؛ ژرف ترین احتیاج بشر نیاز او بر غلبه جدایی و رهایی از این زندان تنهایی از طریق آموزش میباشد. و رهایی از این جدایی عشق را بو جود می آورد که اگر عشق را بیاموزیم و بیازماییم و اجرا کنیم، میتوانیم به گونه درست بر این جدایی ها غلبه کنیم. پس مفهوم عشق که یک احساس لطیف اخلاقی است یعنی شناخت و آگاهی.

عشق عبارت است از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر داریم. آنجا که این رغبت جدی به زندگی وجود ندارد، عشق هم نیست. عشق رسا وسیله ایست در راه تغییر و تکامل انسان و ما این رغبت را در درازای زندگی خود می آموزیم و هرچه این آموزش اساسی، اصولی و منطقی تر باشد، عشق رساتر و زند گی ما پر شور و حال تر میشود. عشق رسا پیوندی ست که انسان را به سوی کمال راه می برد. این پیوند در وضعی صورت می گیرد که وحدت و هم سازی شخصیت آدمی و فردیت او را محفوظ میکند.

عشق نیروی فعال انسان است. نیرویی است که موانع بین انسانها را میشکند و آدمیان را با یکدیگر پیوند می دهد، عشق انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره میسازد، با وجود این به او امکان می دهد که خودش باشد و هم سازی شخصیت خود را حفظ کند. در عشق تضادی جالب روی میدهد، عاشق و معشوق یکی می شوند و در عین حال از هم جدا می مانند.

عشق فعال بودن است نه فعل پذیری، پایداری ست نه اسارت و بطور کلی از خصایص عشق، دادن است، نه گرفتن. مهربانی است نه مهر ورزی، بزرگداشت (احترام)  است نه کوچک و زبون و خار کردن، مسئولیت (پاسخگویی) است  نه بی توجهی و اهمال کاری و شانه خالی کردن. عشق دانایی ست نه نادانی و ناآگاهی. و در یک کلام عشق رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه بدان مهر داریم به وسیله آموزش است.

خصیصه های فعال عشق شامل عناصر اساسی است که همه در جلوه های گوناگون عشق مشترکند. این عناصر عبارتند از:
۱- ایثار
۲- دلسوزی
۳- احساس مسئولیت
۴- احترام
۵- دانایی.

هریک از این خصیصه های عشق خود موضوع جدایی است برای یک نوشتار که در این نوشته مختصر به صورت کوتاه به آنها اشاره میکنیم.
۱- ایثار – معمولا عشق به رنج بردن برای چیزی و پروردن آن است، یعنی عشق و رنج تا حدی با هم همگام هستند. آدمی چیزی را دوست میدارد که برای آن رنج برده باشد و رنج چیزی را بر خویشتن هموار میکند که عاشقش باشد و این عشق موقعی حقیقی و واقعی است که از خرد و آگاهی مایه گرفته و بر آن مبنا بنا شده باشد.

۲- دلسوزی – اینکه عشق به دلسوزی نیاز دارد به روشنی در مادر و پدر به فرزند دیده میشود، اگر مادری و پدری به فرزندش توجه نداشته باشد و در خوراک، شست وشو، و آسایش جسمی و روانی او کوتاهی کنند، هرگز نمیتوان صمیمیت عشق آنها را پذیرفت. عشق آنها هنگامی واقعی ست که برای کودک شان دلسوزی کنند. در مورد عشق به حیوانات و گیاهان نیز این مورد درست است. اگر فردی به ما بگوید که عاشق گل است و همواره فراموش میکند گلهایش را آب دهد، طبیعتا عشق او واقعی نیست. همچنین این در مورد دو عاشق و یا دو همسر نیز درست میباشد. اگر دو عاشق و یا همسر که ادعا میکنند عاشق هم هستند  اما در بر آوردن نیازهای جسمی، جنسی و روانی یکدیگر در حد امکانات خویش، کوتاهی کنند و اهمیتی به آن ندهند این عشق واقعی نیست.

۳- احساس مسئولیت – احساس مسؤولیت هم از اجزا دیگر عشق است. امروز احساس مسئولیت در بین مردم با اجرای وظیفه، یعنی چیزی که از خارج به ما تحمیل شده است اشتباه میشود، در حالی که احساس مسؤولیت به معنای واقعی آن امری کاملا ارادی است و پاسخ آدمی به احتیاجات خود و یک انسان دیگر است. احساس مسئولیت کردن یعنی توانایی و آمادگی برای پاسخ دادن است.

۴- احترام – از اجزا دیگر عشق احترام است، یعنی اگر احترام وجود نداشته باشد، عشق به آسانی به سلطه جویی و میل به تملک دیگری تبدیل میشود. منظور از احترام ترس و وحشت  نیست، بلکه توانایی درک طرف مقابل، آنچنان که وی هست، و آگاهی از فردیت بی همتای اوست. احترام یعنی علاقه به این مورد که دیگری، آنطور که هست، باید رشد کند و شکوفا شود.

بدین ترتیب در آنجا که احترام هست استثمار وجود ندارد. من میخواهم معشوقم خودش پرورش بیابد و شکوفا شود، نه برای پاسداری من. اگر من شخصی را دوست دارم, با او آنچنان که هست نه مانند چیزی برای استفاده خود و آنچه احتیاجات من طلب میکند، احساس یکی بودن میکنم، روشن است که احترام آنگاه ممکن است که من به استقلال رسیده باشم، یعنی آنگاه که بدون دیگران بتوانم روی پای خود بایستم, آنگاه که مجبور نباشم دیگران را تحت تسلط خود در بیا ورم یا استثمارشان کنم. احترام تنها بر پایه آزادی بنا میشود، بنا به مفهوم یک سرود فرانسوی، “عشق فرزند آزادیست،” نه از آن سلطه جویی.

۵ – دانایی – رعایت احترام دیگری بدون شناختن او میسر نمی شود، اگر دلسوزی و احساس مسئولیت را دانش رهنمون نباشد هر دوی آنها کور خواهند بود. دانش نیز اگر بوسیله علاقه بر انگیخته نشود خالی و میان تهی است. دانش درجات بسیار دارد، دانشی که زاده عشق است، سطحی نیست، بلکه تا عمق وجود رسوخ میکند.

چنین دانشی فقط وقتی میسر میشود که من بتوانم بر علاقه خودم فایق آیم و دیگری را چنان که هست ببینم. مثلا من ممکن است بدانم که فلان کس تند خوست، اگرچه این را آشکارا نشان نداده باشد، ولی ممکن است او را باز هم عمیقتر از این بشناسم، در این صورت می فهمم که او مضطرب و نگران است، احساس تنهایی میکند، یا احساس گناه میکند. بدین ترتیب در می یابم که اوقات تلخی و عصبانیت او معلول چیزی عمیق تر است. در نتیجه او را فردی نگران و ناراحت می بینم، یعنی انسانی که رنج می کشد، نه آدمی بد خو و عصبانی است.

دانش ارتباط دیگری نیز با عشق دارد که از همه اساسی تر است. احتیاج اساسی در آمیختن با شخصی دیگر، به منظور فائق آمدن بر زندان جدایی، با یکی دیگر از آرزوهای خاص انسانی ما بستگی دارد. آرزوی آگاهی به راز انسان، که هر روز دانش دست آورد های گران بهایی را در این زمینه برای ما عرضه میدارد.

دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی همه به هم بستگی دارند. آنها مجموعه آن رویه های بشری هستند که فقط در آدم بالغ، که نیروهای خود را به صورتی ثمر بخش پرورش داده است، پیدا میشود. انسان بالغ کسی است که فقط طالب حاصل کوششهای خویش است.در این نوشتار سخن از عشق، به عنوان عامل غلبه بر تنهایی و رسیدن به آرزوی وصل شد، ولی بالاتر از نیاز جسمی و انسانی آدمیان به وصل، یک احتیاج مشخص و “زیستی” وجود دارد و آن تمایل وصل و پیوند بین دو قطب نر و ماده  است.

قرار دادن زن و مرد در دو قطب جنسی مختلف ، انسان را به جستجوی پیوندی مشخص یعنی وصل با جنس مخالف سوق می دهد. اصول دوقطبی بودن نر و ماده در درون هر مرد و زن  نیز وجود دارد. همانطور که زن و مرد از نظر فیزیولوژیکی، هر کدام دارای هورمونهای جنس مقابل است، از نظر روانی نیز هریک حالات خلقی دیگری را دار است. آنان اساس دریافت کردن و نفوذ کردن، اساس جسم و روان را در درون خود دارند. مرد و زن تنها زمانی در درون خود به وصل می رسد که دوقطبی نر و ماده خودش با هم یکی شود. این تمایل دوقطبی پایه همه آفرینند گی هاست.

کشش قطب نر و ماده همچنین پایه آفریننده ناشی از فعل و انفعال متقابل است. این از نظر زیست شناسی طبیعتا بدین معنی است که وحدت اسپرم و اوول اساس تولد کودک است. وضع در دنیای روانی نسبی نیز همین گونه است؛ زن و مرد در عشق یکدیگر از نو زاده می شوند

در خاتمه با انتقادی از یکی از تئوریهای فروید(هرچند که برخی از تئوریهای او به ثبوت  نسبی رسیده)  این نوشتار را خاتمه میدهم:
مسئله تمایل دو قطب  نر و ماده بحث دیگری را در مورد عشق و جنس بر می انگیزد. فروید به اشتباه در عشق غریزه جنسی را می دید و تشخیص نمیداد که اولا میل جنسی یک کشش و تمایل است تا یک  تجلی و والایش

Sublimation).)
اصولا امروز با ثبوت علم؛ در انسان غریزه به مانند حیوانات وجود ندارد. دوما تشخیص نمی داد که میل جنسی فقط تظاهری از احتیاج به عشق و وصل و فقط یک احتیاج است.
اشتباه فروید به همین محدود نمیشود. او در ضمن فلسفه مادی – فیزیولوژیکی خود ، غریزه جنسی را تنشی میداند که بر اثر فعل و انفعالات شیمیایی در بدن به وجود می آید و در نتیجه عنصری دردناک می شود و کام می جوید تا التیام پذیرد. هدف تمایلات جنسی از بین بردن درد ناشی از این تنش است. و خرسندی جنسی آنگاه دست می دهد که این درد از میان رفته باشد. این نظریه فقط تا اندازه ای می تواند معتبر باشد که نشان دهد میل جنسی نیز مانند تشنگی و گرسنگی، به هنگام احتیاج ، باید ارضاء شود. بنا بر این مفهوم میل جنسی فقط یک سوزش التهاب آور است و ارضای میل جنسی نیز از بین بردن این سوزش است.
در حقیقت اگر این نظریه را قبول داشته باشیم، باید خود ارضایی را عالیترین راه سیراب کردن میل جنسی به شمار آوریم. آنچه فروید بدان بی توجه است، جنبه “روانی – زیستی” مسایل جنسی، تمایل دو قطب نر و ماده و آرزوی پیوند این دو قطب از راه وصل است. احتمالا پدر سالاری فروید را به سوی این اشتباه عجیب سوق داد و او را بر آن داشته است که جنسیت را در نفس خود دارای کیفیت نر بداند و در نتیجه از امور جنسی خاص زن بی خبر بماند.

فروید این نظریه را  در کتابی موسوم به ” سه افاده بر نظریه جنسی بیان کرده است:
“Three Contributions to the Theory of Sex”
که در آن میگوید “لپیدو” (اصطلاح خاص فروید برای بیان عقده جنسی آدمی که در کودکی به وجود می آید و در سراسر عمر در اعمال و افکار شخص به جامه ناشناس تظاهر میکند.) همیشه دارای “ماهیت” نرینه است، اعم از اینکه در زن به جود آید یا مرد.احتیاج به از میان بردن تنش فقط جزیی از انگیزه جاذبه جنسی دو جنس برای یکدیگر است؛ به طور کلی این جاذبه معلول احتیاج به وصل با جنس مخالف است. در حقیقت، جاذبه شهوی به هیچ عنوان فقط در جاذبه جنسی تظاهر نمی کند.

مردانگی و زنانگی نه تنها در عمل جنسی دیده میشود، بلکه در صفات و منش شخص هم وجود دارد. منش مردانه را (از نظر تاریخ تکاملی) به نفوذ، رهبری، فعالیت، و حادثه جویی می توان تعبیر کرد؛ در صورتی که منش زن را با کیفیاتی از قبیل پذیرش بار آوری , محافظت، مدیریت، نظم، واقع بینی، تحمل، و مادری تعبیر کرد. این را همیشه باید در نظر داشت که در همه افراد هردو گروه این دو دسته خصوصیات با هم آمیخته اند، منتها در هر کدام صفات مربوط به جنس وی برتری دارد. پس عشق و یا وصل که به عبارتی میتوان آن را یک پدیده زیستی نیز نامید، از نظر روانی باید پرورش یافته و به کمال برسد و این محتاج درست، اساسی و راهبردی  آموزشی است.

در پایان لازم به تذکر میدانم که اگر در اجتماع فرصت مساوی به زن و مرد داده شود، بنا بر شواهد موجود علمی و عملی، زنان میتوانند بیشتر کارها یی را که اکنون مردان انجام میدهند را علاوه بر مادری ایفا نمایند ولی مردان هرچند هم که ترقی کنند هیچگاه نمیتوانند مادر شده و یا نوزاد به دنیا بیاورند. در نتیجه چاره ای جز این نداریم که اگر به نا چار بخواهیم از میان این دو جنس، جنس برتری را انتخاب نماییم، بر خلاف عرف و عادت و آنچه که معمول حال حاضر اجنماع است؛ زن را موجود بر تر آفرینش  بدون اینکه تفوفقی را بین این دو جنس قایل شویم، قبول کنیم. (دکتر هوشنگ شریفی – اصفهان)

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*